

واقعیت اینه که اصلاً باورم نمیشه که من این پست ها رو نوشتم .
شاید دیگه خودم رو نمی شناسم . دچار روزمرگی شدم یا کابوسی که اگزوپری داشت شاید آدم بزرگ شدم یا شاید دیگه خاطره ای ندارم . مدتهاست ار ته دل نخندیدم .
از وقتی عکسهای وبلاگم رو گم کردم انگار اینجا غریبه تر هم شده ...
باید آستین هام رو بالا بزنم دیگه داره بوی عید میاد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
حرفای دلم :
شاید یکمی بدبین شدم ولی فکر نمی کنم حالا حالا ها دیگه به اینجا سربزنی . اگر اومدی یه نشونه ای بهم بده ... نمی دونم ، زنگ بزن هر ساعتی بود . مظمئن باش دیدم به زندگی عوض میشه اگر بفهمم اشتباه کردم . به هر حال :
آنکه دوستش داری هر حقی بر تو دارد ... هر حقی .
هنوز زنده م ... زود میام که بنویسم . البته اگه هنوز کسی باشه که بخونه !
سلام . مرد آفتابی بالاخره یه فرصتی پیدا کرد تا بیاد یه پست آپ کنه و در عین حال به دوستان یه سری بزنه و اگر تا حالا خدمت نرسیدم واسه این بوده که اول یه آماری از حضورم به حضرات داده باشم تا چایی رو دم کنن که ما توی راهیم .
در این پست قصد دارم به رفقایی که قصد ورود به خدمت مقدس سربازی رو دارن نکاتی رو بیاموزم که توی دکون هیچ عطاری پیدا نمیشه و نتیجه تجربیات شخص شخیص بنده ست . در مورد صحت و صقم این اطلاعات می تونید از نظرات گهربار پسرخوانده که فعلاً مشغول جریم کردن ملت بی نواست بهره مند بشید . در خاتمه لازم می دانم به اطلاعتون برسونم این اطلاعات کوچکترین کاربردی برای خانومها نداره و نخوندن سطوری که در پی خواه اومد قطعاً به حفظ دمای بعضی جاهاشون برای جلوگیری از سوختگی کمک فراوانی می کنه ! خوب آخه می دونید خدمت خیلی دوران شیرینیه و به هر صورت تبعیض جنسیتی شما رو از این محبت خدادادی محروم کرده ... آخی ، الهی !
این بخش از تجربیات مربوط به دوره آموزشی میشه که از همه شیرین تره . در آتیه (زمانش ، نه بیمارستانشا !) انشاا... در مورد اصل خدمت به تفصیل صحبت می کنم فعلاً در حال کسب تجربه هستم .
اول از همه می خوام در مورد لوازم و ادوات مورد نیاز و اون چیزی که باید با خودتون ببرید براتون افشاگری کنم .
1. دستمال (غیرکاغدی - ابریشم ، حریر و ...) ، این وسیله طیف وسیعی از کاربردها رو شامل میشه و هرچه از جنس لطیف تری برخوردار باشه کمک میکنه که دوران آموزشی راحت تری رو پشت سربگذارید . از جمله این کاربردها میشه به گرفتن دماغ ، خشک کردن عرق و غیرو و غیره اشاره کرد . در عین حال مهمترین کاربرد جابنی این وسیله گرفتن مرخصی و استراحت و در رفتن از زیر نگهبانی . در مورد نحوه استفاده اگر شما ایرانی باشید قطعاً نیازی به توضیح اضافه نداره .
2. نخ و سوزن ، شما در طی دوره آموزشی نیاز به دوخت و دوز زیادی پیدا می کنید و اصولا خیلی چیزهاتون پاره میشه و چون برای این کار فقط می تونید به دستان توانمند خودتون تکیه کنید . خیلی چیزاتون در دو هفته اول ممکنه پاره بشه (جوراب ، شلوار و غیرو غیرو) . من اکیداً توصیه می کنم گره های متداول در قلاب بافی که دوام بیشتری داره یاد بگیرید تا هر شب مجبور نشید که بدوزید . این گره ها در بخیه های پزشکی هم کم و بیش کاربرد داره !
3. گیره لباس (از همینا که میزنن که لباس رو باد نبره !) این گیره ها برای پهن کردن لباس رو بند توی آموزشی استفاده نمیشه چون در این دوران عواملی لباسهای شما رو از روی بند بلند می کنن که به مراتب از باد قوی تر هستند . در عوض این گیره ها در دوهفته اول در دستشویی و دوهفته دوم در داخل آسایشگاه نقش تعیین کننده ای ایفا می کنند . لازم به توضیح که بعد از پایان ماه اول به هر نوع بویی عادت می کنید و دیگه نیازی به استفاده از این وسیله ندارید .
این پست ادامه دارد ...
بالاخره ما هم سرباز شدیم . دیروز نهایت الامر معلوم شد که "این تو بمیری از اوت تو بمیریا " نیست . ماجرا اینجوری شروع شد که :
براساس اعلام قبلی ما باید ساعت 15 روز پنج شنبه 1/2/88 به سازمان نظام وظیفه مراجعه می کردیم تا محل خدمتمون معلوم بشه . من و پسرخوانده هم با دلی پرامید و پوزخندی بر لب ، هلک هلک راه افتادیم و در موعد مقرر در محل حاضر شدیم . مثل دفعه قبل کل جماعت مهندسین و دکترهای محترم رو به صف روی آسفالت نشونده بودن و همه داشتن از آفتاب لذت می بردن و مثل دفعه قبل ، دل تو دل ملت نبود که چی می خواد بشه ، جز من پسرخوانده که به تجربه دفعه قبل کاملا دل گرم بودیم که تا 2 ساعت دیگه با نیش تا بناگوش باز به همه بروبکس خبر میدیم که ما تا دوماه دیگه هم خونه ایم و خدمت کلا اونقدرا هم که میگن سخت نیست .
بالاخره با یه ربعی تاخیر ، جناب سرهنگِ دوست داشتنی (...) تشریف آوردن و تقسیم رسما شروع شد . مثل قبل اول از بین فوق دیپلم ها برای خدمت توی ارتش داوطلب خواستن و بعدشم از بین لیسانس و بالاتر . وقتی کارای اونا راه افتاد . نوبت رسید به ما . لازم به توضیح که من و پسرخوانده مثل دفعه قبل وقتی برای ارتش داوطلب می خواستن ، فال مشتی گرفتیم . دفعه قبل ، فال در اومد که نریم ولی این دفعه فال به ما گفت که بریم ولی ما که دوماه خوابیدن توی خونه و خدمت نزد والده محترمه زیر دندونمون مزه کرده بود به حرف فال و نشانه ها گوش نکردیم و نرفتیم .
بعد نوبت رسید به گرفتن داوطلب برای نیروی انتظامی و با توجه به اینکه این نیرو اصولا بسیار محبوبه (!) داوطلباش از تعداد انگشتان دست فراتر نرفت . پس خود جناب سرهنگ شروع کرد انتخاب کاملا رندوم از بین بچه ها . شما سه تا ، اون پنج تا ، شما ، تو ؛ نه بغلیت و الی آخر ، در این هنگام که آقایون مهندسین به شدت ترسیده بودن و هرکدون دنبال این بودن که یه جوری در برن و صحنه واقعا دیدنی بود . من که تا اینجا عینک آفتابی روی چشمم بود ، از ترس اینکه نکنه به واسطه همین موضوع تابلو بشم و به چشم جناب سرهنگ بیام با سرعتی که خودمم باورم نمی شد عینک رو گم و گور کردم که بعدا هرچی فکر کردم یادم نمی اومد عینک چی شد (بالاخره توی یکی از جیبای واقعا بعید کاپشنم کشفش کردم ، البته ) . حالا اینو داشته باشین ...
اینجا یه چیزی از قلم افتاد . قبل از اینکه بریم توی محوطه من به پسرخوانده گفتم به کسی نگیا ما قبلا هم اومده بودیم و الان رسما دو ماه خدمتیم اینجوری همه شستشون خبردار میشه و بخوایم کلک مرغابی بزنیم دستمون رو میشه ولی چی بگم ! هنوز نشیمنگاهمون به زمین نرسیده دور تا دورمون خبر داشتن ما آمارمون چیه و پسرخوانده که متوجه نگاهای من شده بود با نیش باز ، مشغول ماله کشیدن روی کار خودش بود .
... بعد از این که انتخاب رندوم جناب سرهنگ تموم شد ، ما که تقریبا اواسط صف بودیم یهو دیدیم که جلومون خالی شده و تا چشم سربازای دور و برمون رو دور دیدیم پریدیم عقب ، اونایی که قبلا پشت ما بودن و آمار ما رو داشتن یه پچ پچی با هم کردن و رفتن پشت ما نشستن و در اینجا من پسرخوانده رو مورد تفقد قرار دادم (!) .
خوب ، حالا دیگه فقط ما مونده بودیم و من و پسرخوانده هر لحظه بیشتر امیدوار میشدیم که عین دفعه قبل مرخصمون میکنن بریم . شرایط داشت مثل دفعه قبل پیش می رفت و همه چیز تحت کنترل بود . جناب سرهنگ برگشت دقیقا مثل دفعه قبل دستور داد که صف جدید بسازیم و از جلو نظام و از راست نظام و این صوبتا . من و پسرخوانده که بالاخره خودمون رو توی آخرای صف چپونده بودیم ، خوشحال و شاد که حله دیگه ؛ که یلو یه سرباز اومد و ما رو خفت کرد انداخت اولِ صف اول . اینجا دیگه کنترل اوضاع داشت از دستمون در می رفت و باز من پسرخوانده تیز بازیمون گل کرد و تا جناب سرهنگ سر چرخوند در یک اقدام متهورانه توی صف آخر بودیم و باز شرایط تحت کنترل .
جناب سرهنگ یه چند دقیقه ای مشغول مطالعه لیستش بود که ما رو کجا بفرسته تا بالاخره ، فوق لیسانسه ها و دکتراها رو جدا کرد ، محل اعزامشون رو مشخص کرد . من و پسرخوانده دیگه با دممون گردو میشکوندیم و آماده شده بودیم که بریم خونه که یهو دنیا روی سرمون خراب شد .
" روز (...) ساعت (...) ترمینال (...) ... محل آموزشی مرزن آباد نیروی انتظامی " .
پسرخوانده دیگه داشت پس می افتاد . بعد از سپاه ، اینجا تنها جایی بود که دلش نمی خواست خدمت کنه . من خیلی برام فرقی نمی کرد ولی بازم ته دلم دوست داشتم که دو ماه دیگه هم توی خونه خدمت می کردم ؛ بچه پررو بازی !
الان که دارم اینا رو مینویسم باید برم واسه خداحافظی پیش چند نفر ، ساکم رو ببندم و خودم رو آماده رفتن کنم . این پست به نوعی پست خداحافظی .
توی این پست می خوام بگم همه دوستام رو خیلی دوست دارم و لحظه شماری میکنم زمان مرخصیم برسه تا بتونم بازم بهشون سر بزنم .به امید دیدار ...
اپیزود اول :
دو پست قبلی در واقع پایان داستان نبود . پایان حرفای منم نبود . فقط پاسخی بود به یک نیاز . نیازی که در همه ما هست . نیازی که پایان همه داستانهای خوب بهش نیاز دارن . عدالت ! و حرفی بیش از این نداشت .
اپیزود دوم :
وقت نتیجه گیریِ . من جامعه شناس نیستم . از روانشناسی هم سررشته ای ندارم و اصولا هم قصد ندارم شخصیتهای تیپیت سه پست قبلی رو از منظر جامعه شناسی یا روانشناسی نقد کنم ولی خوب از دوران دبیرستان زیست شناسیم خوب بود. پس نتیجه ای که می خوام بگیرم از منظر زیست شناسیه . جالب نیست ... ؟
در عنوان پست اولم در این ارتباط ، اسم شخصی به نام داروین رو آورده بودم . کسی توی نظرات به این اسم اشاره نکرده بود . شاید اصلا برای شما مفهومی نداشته یا شایدم داشته ولی بین این مطالب و اسم این دانشمند انگلیسی ، ارتباطی ندیدید. ولی واقعیتی پشت این اسم نهفته ست که تا به حال بهش پرداخته نشده .
چارلز داروین یه دانشمند انگلیسیِ که در سال 1844 نظریه ای رو مطرح کرد که امروز یکی از قوانین دوگانه خلل ناپذیر زیست شناسیِ و نتنها در طی سالها رد نشد بلکه هر روز شاهد و گواهی بیشتر بر اثبات این نظریه پیدا شد ؛ " انتخاب طبیعی " .
اگر بخوام با حذف حواشی و مقدمات ، توضیحی مختصر از این قانون ارائه کنم ، میگم :
در بین اعضای یک گونه (مثلا انسان - Homo sapiens sapiens ) اعضائی که از توانائی بیشتری برای سازگاری با شرایط متغیر محیطی برخوردارند ، شانس بقای بیشتری داشته و در نهایت بیشتر تولید مثل میکنند .
ساده ترین مثالی که در این ارتباط میتونم براتون بزنم ، در مورد مسئله ای که شاید در موردش شنیده باشید ؛ مقاومت آنتی بیوتیکی بیماری های باکتریایی . وقتی یه باکتری در بدن یک موجود زنده ایجاد بیماری میکنه ، بهترین درمان استفاده از داروهای آنتی بیوتیکیِ (مثل پنی سیلین که همه میشناسنش ) . ولی اگر آنتی بیوتیک به درستی انتخاب نشه یا به درستی مصرف نشه به باکتری ها یک فرصت طلائی میده . باکتری هایی که به آنتی بیوتیک حساسند از بین خواهند رفت ، باکتری هایی که حساسیت کمتری دارند زنده میمونن ، تکثیر میشن و در نهایت طی چند نسل متوالی ، کلونی هایی (اجتماعاتی) رو میسازن که به آنتی بیوتیک مقاوم هستن . پس گروهی که در مقابل آنتی بیوتیک نمی جنگید از بین رفت و گروهی که با آنتی بیوتیک جنگید ، زنده موند و نسل آینده رو ساخت* . این فرآیند در تمام موجودات زنده طی چهار میلیارد سال در جریان بوده و باعث شده حیات از جانداران مولوکولی به انسان ختم بشه و هنوز در جریانِ .
نتیجه ای که از این سطور خسته کننده می خوام بگیرم اینه . ما هم به حکم غریزه برای بقا در حال جنگی بی امان هستیم . غریزه های ماست که بر رفتارهای ما سایه انداخته و انتظار بی جاییِ که بگیم چون ما متمدن شدیم پس الزاما بر غریزه هامون غلبه می کنیم . اگر تمدن بشری سابقه ای چند هزار ساله داره ، غرایز ما نتیجه تکاملی چند میلیارد سالست .
رفتاری که امروز ما در روابط اجتماعی از خودمون نشون میدیم ، چیزیِ که از اعقاب غارنشین خودمون به ارث بردیم و اگر فکر میکنین حالا که پشت کامپیوتر میشینین یا غذاتون رو با ماکرو گرم میکنین ، حتما با اونها متفاوتین ، سخت در اشتباهین . معیارها فرق کرده ولی رفتارها همچنان بی تغییر باقی مونده . امروزه شانس بقای ما در اجتماع رو پول تعیین میکنه . پول به معنای " بودن یا نبودن " . پول به معنای " دیده شدن یا نادیده گرفته شدن " . چرا ؟ چون به حکم غریزه ما باید به جهتی حرکت کنیم که با سازگاری بیشتر با محیط ، شانسمون رو برای بقا افزایش بدیم . پس هیچ گله ای بر کسانی که پول رو انتخاب میکنن نیست .
نکته دیگه ... در زیست شناسی ، برجسته ترین ویژگی یک موجود زنده ، توانائی تولیدمثلِ . به عنوان مثال یک ویروس علی رغم اینکه ساختار بسیار ساده ای داره و در واقع تنها مجوعه ای از ماکرو مولوکولهاست به این دلیل در زمره موجودات زنده قرار میگیره که از توانائی تولیدمثل برخورداره . هیچ شکلی از حیات وجود نداره که هدفش تولیدمثل و ابقای نسل نباشه و این هدف اصلی هر حیاتیه . در اینجا فراموش نکنید انسان بخشی از حیات این سیاره ست و کاملا غریزی از تمام این قوانین طبعیت میکنه . انسان ... اشرف مخلوقات ، حیوان ناطق ، به حکم غریزه و بدون اینکه هرگز به دلیل این امر فکر کنه به جنس مخالفش تمایل نشون میده و در دامی که طبیعت براش پهن کرده میوفته ، لذت ... کشش جنسی ...
بازم هم به دلیل غزیره بسیار پرقدرتی که در ما نهاده شده و به حکم انتخاب طبیعی ، اعضائی از یک گونه که تولیدمثل بیشتری داشته باشند از خود نسل بزرگتری به جای خواهند گذاشت ولی امروزه هدف از فعالیتهای جنسی ، طعمه ایِ که طبیعت در این دام نهاده ... لذت . پس از این به بعد همنوعان خودتون رو هزره و هوسران نخونین ، اونها فقط به حکم غریزه رفتار میکنن ... فراموش نکنید در تعریف انسان این دو کلمه رو بسیار شنیدید : " حیوان ناطق " و دقت کنید در این تعریف حیوان بودن بر ناطق بودن ارجحِ .
اپیزود سوم :
ما بنی آدم هستیم . آره ! فرزندان آدم و حوا و حق داریم خودمون رو آدم بنامیم ولی تا انسانیت هنوز خیلی راه داریم . به رفتار و گفتار و پندار خودتون از امروز بیشتر دقت کنید . ببینید غریزه با شما چه کار می کنه . کجا غرایز بر شما حاکمن و کجا انسانیت . ببینید واقع شایسته ست خودتون رو انسان بنامین ؟ یا هنوز اسم " آدم " شما رو بسه .
اپیزود چهارم :
سوالی چند سالیه از خودم می پرسم اینه که وقتی پسری در پی هر دختری میوفته و فقط در ذهنش یه چیز نقش میبنده واقعا با سگ نری که توی خونه داره و با استشمام بوی ماده سگ زوزه میکشه و پارس میکنه چیه ؟ وقتی دختری از بین چند تا دوست پسرش در نهایت اونی رو که بیشتر پول داره انتخاب میکنه (هر چند که شاید خیلی چیزها رو نداشته باشه ) تفاوتش با ماده گاوی که ، نبرد گاوهای نر رو تماشا میکنه تا با اونی که همه رو از میدان به در کرد جفت گیری کنه ، چی خواهد بود ؟
طی سالها این سوالها ذهنم رو انباشته ولی هیچوقت مجالی برای عرضه نبوده ولی وقتی پیاله لبریز بشه ... دوست نداشتم این حرفها رو بزنم . کسی که حقیقتی رو بیان میکنه ، منفورترین میشه . کی از فلسفه بافی خوشش میاد . همه فقط دوست داریم وقتی وارد یه وبلاگ میشیم بخندیم . پس منو ببخشین قول میدم باز " آفتابی " بشم .
اپیزود ... :
وقتی که نوشته های دوستم رو خوندم خیلی به فکر فرو رفتم . فهمیدم هنوز هم آدمهای بی ادعائی هستن که میشه انسان صداشون کرد و احساس کردم وقتشه به خودم برگردم .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
* این یک توضیح علمی نیست و فقط به عنوان یک مثال ساده شده بیان شد در عمل این مکانیسم بسیار پیچیده تره .
این پست رو به عنوان یه پرانتز ، یه حاشیه مهم تر از متن یا هرچیزی که بقیه مطالب بدون اون از ارزش میوفته تلقی کنین . در حال نوشتن نتیجه گیری بودم که دلم نیومد از اینا بگذرم . اینا رو دوستی نوشته که 15 ساله میشناسمش و در واقع تنها " انسانی " که در طول زندگیم دیدم و پاکی در تک تک کلماتش موج میزنه . و مهمه که بدونید کسی که این کلمات رو نوشته یه نابغه ست . در ایران زندگی نمی کنه و در حال حاضر جز ١٧ نفر اول مهندسی یکی از کشورهای اروپائی به حساب میاد . پس اگر یه لحظه خواستید یه این فکر کنین که چقدر چرت میگه ، دوباره برگردین و سعی کنین بفهمین که دارین حرفای کی رو میخونین .
اپیزود ... :
من یه پسرم . هنوز درس میخونم . کار زیادی غیر از درس خوندن ندارم . یه آپارتمان دارم که توش تنها زندگی میکنم . مشروب ؟ میتونم همین الآن برم از فروشگاه بخرم ولی دوست ندارم ، آخه میخوام همیشه خودم باشم ، ازش بدم میاد . مواد هم که دیگه از اون بدتر ! دوستام میگن دیوونه ای که تا حالا دسته یه دختر رو نگرفتی با خودت بیاری خونه . بعضی وقتا که با حرفاشون کلافم میکنن با خودم فکر میکنم که که فرقه من با یه حیوون چیه ؟ میگن تو مرد نیستی ! بهشون میگم اشکالی نداره . دوست دختر ؟ ندارم ولی دوستِ دختر دارم . برام هیچ فرقی با دوستای دیگم ندارن . دوستم میگه هر آدمی یه قیمتی داره . بعضی وقتا با خودم فکر میکنم که قیمته من چقدره ! منظورم قیمتیه که خودم روی خودم میذارم . شاید اگه یه شب گشنه بخوابم دیگه اینطوری فکر نکنم ، ولی الآن نظرم اینه که ارزشه آدما خیلی بیشتر از این حرفاست . حتی آدمای پولدار رو هم دیدم که روی خودشون قیمت میذاشتن . یه بار یکی از دوستام گفت که اگه روزی قرار باشه خودشو بفروشه ترجیه میده که بمیره ، راستش نظره منم کمتر از اون نیست.
این اخلاقم باعث شده که با دوستام مرتب راجع به این چیزا بحث داشته باشم ، ولی تا حالا کوتاه نیومدم . فکر میکنم چیزی رو که من دارم همه دارن ولی چشمشون رو به روش بستن و انکارش میکنن یا بهش توجه نمیکنن یا شایدم فراموشش کردن ، ولی میدونم این توی ذاته همه ی آدماست و یا شاید هم تربیت و خانواده . شاید بشه اسمشو یه کم انسانیت گذاشت . خب نظر من اینه که ما آدما هممون میدونیم که تفاوته خوب و بد چیه و چی خوبه و چی بده ، حتی بدترین هامون . این تنها خودمون هستیم که روی خودمون قیمت میذاریم و انقدر ارزون خودمون ، ارزشهامون ، عشقمون ، زندگیمون و یا خیلی چیزهای دیگه رو میفروشیم ، وگرنه فکر نکنم کسی جراته این کار رو داشته باشه .
ثروت رو میشه بدست آورد ، شاید به سختی ولی هیچکدوم از اون چیزایی که خیلی راحت و ارزون میفروشی رو دیگه نمیتونی دوباره بدست بیاری . با خودم فکر میکنم شاید اگه آدما کمی فکر کنن قبل از اینکه عمل کنن شاید همه چیز خیلی فرق کنه . تازگی ها دوستم یه داستانه جالب راجبه ارزشه آدما نوشته که تقریباً واقعیت داره . با خودم فکر میکنم که تقصیر از کیه ، ولی وقتی میگردم به دنباله یه بهونه که همه ی کاسه کوزه ها رو رو سره اون خراب کنم هیچ کسی جر خودم رو نمیبینم .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
حرفای دلم :
امسال چاقاله بادومو با کی نوبر کردی ؟ اونم از ذوق تو از نوبرکردن ، عین من ذوق کرد ؟
آخ ! که لعنت به هرچی خاطره س !
اپیزود اول :
من یه دخترم . یعنی بودم . اسمم یلداست . یه دوست پسر داشتم به اسم افشین . مهندس کشاورزی بود . بی انصافی کردم یه روز گفتم هیچی نداشت ، ولی همه چیز داشت . عاشقم بود . میدونم که بود . ولی خوب من ، بیشتر می خواستم ، نمی تونسم صبر کنم . نمی خواستم به پاش بشیم . شاید یه سالم طول نمی کشید . ولی همون یه سال هم برام زیاد بود . یه روز با یه پسری آشنا شدم ، بهراد . اول فکر کردم همه چیز ، ولی بعد فهمیدم هیچ چی نداره . هیچ چیز . آره ، ماشین داشت ، خونه داشت ، پول داشت ولی هیچ چی نداشت . باهاش دوست شدم . باهاش بیرون رفتم ، فکر کردم که باهاش به همه جا می رسم ، فکر کردم اگر ، افشین منو دوست داره ، حتما بقیه هم باید دوستم داشته باشن . اگه برای افشین زیباترینم ، برای همه زیباترینم . یه روز اشتباه کردم و یادم رفت که افشین همیشه می گفت : " وقتی از کودکی مجبورت می کنن با خودکار بنویسی برای اینکه بفهمی ، نمی شه اشتباهات رو با پاک کن ، پاک کرد. "
بهراد ، تنها چیزی رو که افشین ازم می خواست ازم گرفت . تنها چیزی رو که داشتم . یه روز ، خونه بهراد ، مشروب فراوون و گذشتن از خط قرمز . به همون قرمزی خونی که ازم رفت و سیاه شد . کاش می تونستم دوباره افشین رو ببینم . کاش منو می بخشید. می دونم که نمی بخشه .
بهراد ، بهراد ... اون روز جلوی آسانسور وقتی اون عجوزه از آسانسور پیاده شد ، لبخند لعنتیت ، هرزگی تو رو زد توی صورتم و انگار نه انگار که تو همه چیزم رو ازم گرفته بودی . الان دیگه نه راهی به پس دارم نه راهی به پیش . نه افشین رو دارم نه بهراد رو . نه گذشته م رو دارم و نه آینده م رو ...
دیگه همه چیز برای من گذشته ، از امروز اونی هستم که همیشه ازش می ترسیدم . انگار نگاههای پدرم و مادرم که تا امروز مهربان و نگران بود ، حالا اتهام آمیزه .
افشین ، آخ افشین . اگه تو منو همین جوری قبول می کردی . اون روز برات می مردم . هیچ وقت بهت احساسی نداشتم ولی حالا قدرتو می دونم .
اپیزود دوم :
من یه پسرم . بچه ها بهم میگن بهراد . پدرم ، همه چیز بهم داده تا دهنم رو بسته نگه داره . خونه بهم داده تا دستم به زن جوونش نرسه . ماشین بهم داده تا صدام رو همه جوره ببره ، همونی که می خوام Coupe FX قرمز ج...ه کش . منم زدم به بی خیالی . دختری نیست که در مقابل وسوسه من مقاومت کنه . مگه یه دختر چی میخواد ؟ هیچی ! همین که توی ماشین جلوی دوستاش پزبده براش بسه . بعضیا از اینم ارزون ترن .
می دونم خیلی هاشون به دوست پسراشون پشت میکنن چون فکر می کنن با من به آزروهاشون می رسن . منم از همین لذت می برم که خیلی ها رو به من می فروشن ، مفت می فروشن چون من بازی رو خوب بلدم . آخریشون اسمش یلدا بود .
همین امروز اومد خونمون . با یکمی ابسولوت توت فرنگی ، با یه کمی نوازش ، با یه کمی حرفای صد من به غاز من ، بند شلوارش بد جوری شل شد.
وقت داشت می رفت ، از شانس بدم جلو آسانسور هنگامه رو دید . چیکار می تونستم بکنم ؟ دلم نخواست هنگامه رو به خاطر این اسکل از دست بدم .
بعد از رفتن هنگامه ، رفتم پیش بچه ها ...
علف داشتن ولی از پایپ خبری نبود. با سیگاری که حال نمی کنم پس ، یکی از بچه ها پیپش رو آورد و توشو پرکردیم و شروع کردیم . من که از بعد از ظهری یه ریز خودمو بسته بودم به الکل ، اشتباهم از همینجا شروع شد ... به کام سوم نرسیده ، احساس کردم که سرم ، داره پرواز میکنه ، بعد احساس کردم سرم از سقف کوبیده شد به کف اطاق و دوباره و دوباره ...
فقط می دونم که کف اتاق ولو شدم . صدای بچه ها رو می شنوم و همینطور صدای قدمهای تندشون رو که انگار دارن مغزم رو لگد می کنن .
شنیدم ، اونی که از همه بیشتر ازم کنده بود میگه : " ورشدارین از اینجا ببرینش . نمی خوام جنازه ش رو دستم بمونه ! "
می خوام فریاد بکشم ، می خوام پا شم له ش کنم ولی خدایا ! نمی تونم .
احساس می کنم بلندم کردن .
الان توی ماشینم . کجا دارن می برنم ؟ میبرنم دکتر . آره ! الان میرسم بیمارستان .
وایسادن . رسیدیم !
- خونش همینجاست ! زنگ سرایدارو بزن و بریم . میان خودشون میبرنش دکتری جایی .
سرمای سنگ فرش جلوی ساختمون رو روی صورتم احساس می کنم . و بعد صدای گامهای تندشونو که دارن از من ، از بدبختی که دارم فرار می کنن و بعد صدای جیغ لاستیک ماشین ...
خوبه ... الان سرایدار میاد . منو میشناسه. میرسونتم دکتر . خوب میشم .
چرا زمان اینقدر کند میگذره . چرا نمیان بلندم کنن . دیگه پاها و دستامو احساس نمی کنم . دارم یخ میکنم .
صدای آژیره . آره ! حتما آمبولانس . اومدن . بالاخره اومدن .
خودشونن . چیزی نمی بینم ولی صدای قدمهاشونو میشنوم ولی انگار اصلا عجله ندارن .
...
- ایناهش .
- مرکز پیام گفت گزارش اوردوز دادن . بازم معتاد . جمع کردن اینام افتاده کردن ما !
- تنش سرده . نبضم نداره . تنفس ... نداره !
- ولش کن . معلوم نیست چند وقت اینجاس . تو این هوای سرد با این وضع خیلی دووم نمیاره . اگرم برگرده صد در صد آسیب مغزی داره ...
- ساعت مرگ ... 3 و 12 دقیقه .
اپیزود سوم :
من یه پسرم . احساس می کنم دیگه اسمم ندارم . ولی خوب صدام میکنن ، افشین .حالا که دارم به همه چیز می رسم ، احساس می کنم هیچی ندارم .
تا عروسیم یه هفته مونده ولی غم عالم به دلمه . غم خرج عروسی نیست . غم همه چیزیه که داشتم ولی دیگه نیست ؛ یلدای من .
اون روزی که آخر حرفاشو تف کرد توی صورتم . اون روزی که گفت : " هیچ کاری واسم نکردی . هیچ وقت نتونستم بهت احساسی داشته باشم . "
چیکار باید می کردم ؟
وقتی گفت : " یه خواستگار خوب دارم . دیگه نمی تونم صبر کنم . "
چی باید می گفتم ؟
اگه به پاش می افتادم ، نمی رفت ؟
ولی حالا ، هنوزم ، حاضرم به پاش بیوفتم اگه بدونم دلشو نرم میکنه .
اونهایی که از ماجرای ما دوتا خبر داشتن ، افسوس خوردن ولی آخرش گفتن : " بی خیال بابا . قبلا نمی خواستم بهت بگم ولی حالا میگم به دردت نمی خورد . برو دنبال زندگیت . خوش باش . " چه می دونستن من چی می کشم .
حالا ، بالاخره ، عموم به وصلت منو و دخترش رضایت داد . عموم اولین کسی بود که فهمید اگه الان چیزی ندارم معنیش این نیست که نمی تونم داشته باشم . همه کارو خودش واسم کرد . عروسی که یلدا آرزوشو داشت حالا عموم داره واسه دخترش میگیره و من حالا دیگه ناچار نیستم راننده باشم . حالا ، من دست راست عمومم .
کاش ، یلدا می فهمید ، همیشه چشمم دنبال چشماشه ...
اپیزود چهارم :
من یه دخترم . اسم ! کی می دونه اسم من واقعا چیه ! اسمی رو که روم گذاشتن از اولم دوست نداشتم و حالا داره کم کم از یادم میره . یه جا میشم ، یاسمین ، واسه یکی میشم ، الناز . واسه این آخریم شدم ؛ هنگامه .
خوب ، این یکی با بقیه ، یه چسه فرق داره . عوضیه عین خودم شایدم عوضی تر .
بی کس کار نیستم . بچه طلاقم نیستم . همیشه سایه پدر و مادرم بالا سرم بوده . ولی سهمم رو از زندگی خواستم . یه دختر روشن فکرم . آره ! اسمش همینه . روشن فکر. تا وقتی می تونم از زندگی لذت می برم چرا چشمم رو روی همه چیز ببندم . مگه ما زنا چیمون از مردا کمتره که باید کمتر حال کنیم . خوشی مال اونا باشه و بدبختیاش مال ما . آره ! من یه روشن فکرم ! بعدشم دیدم توی دوستام هرچی عوضی تر بودن ، ازدواجای توپول تری کردن ، خوب ، منم همیجوری !
چند وقتی میشه که باهاشم ، راستی اسمش بهراده . توی خیابون جلوی یه باشگاه تورش زدم . خودمو زدم به ور رفتن با موبایل ولی هواسم شیش دنگ بهش بود که چه جوری داره بال بال میزنه ولی توی این مدته ، نذاشتم پاشو دراز کنه . یاد گرفتم چه جوری باید تشنه نگهش دارم تا بتونم دم حجله سرشو ببرم . دیگه وقتشه روی این یکی سرمایه گذاری کنم . بهش گفتم ویرجینم . مشکلی نیست که حل نشه . خرجی هم نداره . فردا باید برم بیمارستان . چهل و هشت می خوابم تو بخش و بی حسی موضعی و بعد اورجینال (!) میشم .
...
منتظرم واسه اینکه برای عمل ببرنم . تعجب کردم وقتی سرپرستار اومد ...
- خانومم فک کردی نمی فهمیم . باید قبل از عمل میگفتی . اینجوری کارت پیش نمی ره . همراهت داره میاد . وسایلاتو جمع کن و لباساتم بپوش ...
- چیو باید می گفتم ؟ خوب اگه مسئله نوع عمله که با دکتر هماهنگ شده ...
- نه ! یا پرتی ، یا خودتو زدی به نفهمی . شما باید تو جاهای خاصی عمل هاتونو انجام بدین . اینجا ما امکاناتشو نداریم . پاشو خانومم ...
- چی میگی ؟ درست حرف بزن ببینم .
یه کاغذ از توی جیبش در آورد .
- ما توی کیس هایی مثل مال شما ، حتما این آزمایشو انجام میدیم .
بعد کاغذ رو گرفت جلوی صورت من . تنها کلمه های آشنا توش HIV positive بود .
امروز موضوع درس ما در مورد این است که قیمت یه آدم چقدره ؟ و اصولا یه آدم رو چقدر میشه فروخت . اگه الان هنگ زدین که ارتباط این سطور با عنوان پست چیه ؛ خیالتونو راحت کنم که داستانش طولانیه . توی دو تا پست مطلب رو جمع می کنم .
اپیزود اول :
من یه دخترم . دوست پسرم ، پسر خوبیه ولی از دار دنیا یه موبایل داره که چند ساله پیش یه میلیون و خورده ای خریده و حالا دو قِرون ده شایی پولشه . یه پراید داره و یه مدرک لیسانس مهندسی کشاورزی و حالا هم از 8 صبح تا 12 شب توی آژانس " نوین سیر پارس گردشگران خاورمیانه " کار میکنه . خیلی هم همدیگرو دوست داریم . وقتی به هم که فکر می کنیم ته دلمون خالی میشه . چند وقت پیشم اسم بچه هامونو توافقی انتخاب کردیم.
یه روز به طور کاملا تصادفی ، یهویی یه شماره همیجوری الکی میوفته توی دست من و در نهایت با یه پسری "آشنا" میشم . ایشون مدرک دیپلم به صورت تک ماده از دبیرستان غیر انتفاعی دارن و همینطور از بهترین شغل دنیا بهره مند می باشند ؛ داشتن دَدی پول دار. خلاصه ، یه اتول Coupe FX قرمز دارن و یه خونه مجری ناقابل توی سعادت آباد . در اینجا من به این نتیجه میرسم که چقدر با ایشون تفاهم دارم و چقدر بچه باحالیه . همه میمیرن براش و بند کیفو این صوبتا .
دیگه ابوقراضه دوست پسرم ، خوب ، یه ذره به نظرم ناراحت میاد و من این اواخر به این نتیجه رسیدم که از ابتدا به درد هم نمی خوردیم !
اپیزود دوم :
من یه پسرم . مدرک دیپلم به صورت تک ماده از دبیرستان غیر انتفاعی دارم و همینطور از بهترین شغل دنیا بهره مند می باشم ؛ داشتن دَدی پول دار. خلاصه ، یه اتول Coupe FX قرمز دارم و یه خونه مجری توپ توی سعادت آباد . خودمم ختم خوشتیپای عالم می دونم . همه هم واسم میمیرن از دختر و پسر . زندگی واقعا خسته کننده ست . صبح زود حول و حوش ساعت 11 از خواب که پاشم . یه دوری بیرون می زنم و بعدشم پای XBOX تا بوق سگ .
توی خیابون دیدم یه خانومی ، نیگاه نیگاه میکنه . خوب ما هم واسه اینکه اگه یه موقع شاید کار واجبی باهام داشته باشه (!) ، شمارمو دادم بهش .
توی راه باشگاه ... وای چقدر این یکی نازه . میرم باهاش صحبت می کنم . حتما بروبکس اگه اینو با من ببینن "کف بر" میشن !
اپیزود سوم :
من یه پسرم . لیسانس مهندسی کشاورزی دانشگاه آزاد . از دار دنیا یه موبایل دارم که چند ساله پیش یه میلیون و خورده ای خریدم و حالا دو قرون ده شایی پولشه . یه پراید دارم . حالا هم از 8 صبح تا 12 شب توی آژانس " نوین سیر پارس گردشگران خاورمیانه " کار میکنم . از کارم ناراضیم ولی چه میشه کرد باید زندگی کرد . به دوست دخترم قول دادم که برم خواستگاریش و بهترین عروسی رو براش بگیرم . نمی دونم چرا چند وقتیه اوقات تلخی میکنه . دیگه هیچ کدوم از کادوهام خوشحالش نمی کنه . به جهنم ! می خواد بخواد نمی خواد نخواد .
مادرم دختر عموم رو برام نشون کرده و از وقتی یادم میاد اسممون روی هم بوده ، خودشم انگار همچین بدش نمیاد . وای خدا اگه بشه ، میرم بازار وردست عموم اینم که پسر نداره . بالاخره بعد از 120 سال ، زحمت اداره اموالش میوفته گردن من .
اپیزود چهارم :
من یه دخترم . خوب دوستام میگن خوشگلم . خودم ولی فکر می کنم خیلی خوشگلم . خیلی واسم عجیبه که تمام قدرت دنیا دست مرداست . چرا موجودی به این ضعیفی که که با دوتا نگاه من اینجوری عین شمع آب میشه میتونه اختیار داره همه چیز این دنیا باشه .
کنار خیابون وایستام . یه ماشین قرمز داره میاد . از اینا قبلا هم سوار شدم ولی این رنگی نبوده ، یه Coupe FX قرمز ، یه تجربه جدید . نیگاش کن یه احمق دیگه !
قسمت اول اینجا تموم شد.
اول دوست دارم نظر شما رو بدونم . لطفا شعار ندین و با قطعیت نظر بدین ...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

> ۷ ثانیه طول میکشد تا غذا از دهان به معده برسد.....!
> یک تار موی انسان تحمل وزن ۳ کیلو گرم را دارد.....!
> طول آلت تناسلی مرد ۳ برابر شستش میباشد.....!
> استخوان باسن از سیمان محکمتر است.....!
> قلب زنان از مردان تندتر میزند.....!
> حدودا هزار میلیارد باکتری روی پا وجود دارد.....!
> زنان دو برابر مردان پلک میزنند.....!
> وزن پوست انسان دو برابر مغزش است.....!
> بدن شما برای ایستادن از بیش از سیصد ماهیچه استفاده میکند.....!
> اگر بزاق شما حلال نباشد نمیتوانید مزهٔ غذاها را تشخیص دهید.....!
> خانمها مدتیست این متن را تمام کرده اند.....!
> مردانی که هنوز مشغول خواندن هستند در حال اندازه گرفتن "شست" خود میباشند....!
من مردی از یک دوران سپری شده هستم ، دورانی که در آن عشق گلی بود ، سرخ ، گلدانی می خواست و دستی نوازشگر و قطره ای اشک ، روزی چند. من در این دوران ، غریبم ، دورانی که در آن عشق تاجی از خار است و وابستگی میخ هایی پولادین و معشوق ، صلیبی ست که بر پشت می کشی و تنها دلداری مردمان ، نیزه ایست که سینه ات را می شکافد تا از دردت بکاهند.
من مردی از یک دوران سپری شده هستم ، دورانی که در آن تنفر سیبی زرهر آگین به دست جادوگری در قصه های مادربزرگ بود. نمی دانم ؛ نمی دانم به کدامین گناه ، به دام دورانی اینچنین افتادم که افسونگران با چشمانی زیبا ، سیب سرخی به دست ، محسورت می کنند و طعم زهر در شیرینی نگاهشان گم می شود و وقتی روی از تو بر می گیرند ، با کامی تلخ ، می بینی سیبی دیگر بیرون می کشند و به محسوری دیگر می دهند و تو از درون می سوزی و خاکستر می شود و باز می بینی و میبینی ، تا آن هنگام که باد فراموشی ، غبارت را به دست بی رحم زمان بسپارند.
من مردی از یک دوران سپری شده هستم ، دورانی که وقتی به کسی می گفتی دوستت دارم ، عشقت به رنگ خونت بود و صداقتت به رنگ آسمان و حالا در گوشه ای به خود می لرزم وقتی آوازه خوانان این شهر با وقاحت سیه جامگی عشق را فریاد می کنند.
من مردی از یک دوران سپری شده هستم ، دورانی که در آن وقتی عاشقانه ، چشم در چشم ، لب بر لب می نشاندیم ، مرهمی بر زخمهای هم بودیم و چنان می آمیختیم که دیگر "من" و "تو" ٬ "ما" بودیم . در دورانی که تن زیبارویانش ، بر بدنت داغ می زند و هر هم آغوشی ، بهانه ای برای "ما" را چهره در نقاب خاک گذاشتن است ، کو مرهمی؟
من مردی از یک دوران سپری شده هستم ، دورانی که در آن عشق ، نام لطیف دخترکان زیباروی این شهر بود ، نه اسمی بر لب آلوده ترینِ مردان .
من مردی از یک دوران سپری شده هستم ، دورانی که در آن عاشقان را ، راهی به آزادی بیابان بود . کسی را به جرم عشق پای در زنجیر نمی کردند و کسی ، عشقت را دیوانگی نمی خواند و در دیوانگی ، عاشق ، خطابت نمی کردند.
من مردی از یک دوران سپری شده هستم ، دورانی که در آن جیرجیرک ، عاشق خرس می شد ، سه روز عاشق بود ، حتی اگر عمری سه روزه داشت و خرس وقتی از خواب زمستانی شش ماهه اش برمی خواست ، در پی جیجیرک چشم می چرخاند . دورانی که دم جنبانک را کراهت کرگدن مانعی در راه دوست داشتن نبود.
من مردی از یک دوران سپری شده هستم ، دورانی که در آن یک صورت داشتیم و نقابی چند . شاد و غمگین . و دزدانِ نقاب هامان را رحمت می فرستادیم تا در هیاهوی بازار ، دیوانه خطابمان کنند و می ترسم از مردمان این دوران که هزار صورت و یک نقاب بر چهره دارند.